1) قشنگ ترین جایی که تو زندگی اتون رفتید و دیدید، کجا بوده؟ ( سفر- دیدنی )
2) بهترین جا برای زندگی کردن کجاست ؟به نظرتون ما آدما می دوییم به چی برسیم ؟
ژینوس« می دوییم برای کشف چیزی که پیش رومونه . گاهی مرگ اونقدر م که ما فکر می کنیم تاریک و سیاه نیست . چون ما اینور سیاهیا به نظرمون رسیده دنبا نور داریم می دوییم
خاطره : به خودمون . دقیقا ما رو یه دایره داریم می چرخیم - از خودمون به خودمون می رسیم
علیرضا:تناقض بزرگی است: بشر سخت تلاش می کند برای اینکه آرام زندگی کند
گلناز: به خدا، به مرگ ، به گذشتن عمر، به کمال و ....
سارا : ما آدما هر چی می دوییم ، دورتر می شیم اصلا نمی رسیم اصلا رسیدنی در کار نیست هر چی بیشتر می دوییم بیشتر از اصل خودمون دور می شیم تو این 4 روزه بهم یاد داد که فکر نکنم من باید بدوام تا من به جایی برسم !!! باید تو راهی که اون می گه دوید تا جایی که اون می خواد برسیم . اونوقت می شه گفت دویدنی که رسیدنی توش هست ولی حالا کو راه ؟ کدوم رسیدن ؟ راهش رو صراط مستقیم معرفی کرد صراطی که نعمت داده شده ها توش می دون ! نعمت داده ها رو کسانی معرفی کرد که درشهود منعم ان یعنی دائم منعم رو می بینن نه نعمت را !! یعنی فاعل و مفعول رو خدا می بینن !! چقدر سخته.. حالا می فهمی چرا هر چی میدوم نمی رسم ؟؟؟ باید دوید تا رسید .در صراط مستقیم باید بدوی تا برسی .باید بری جز انعمت علیهم برای اینکه بری جز انعمت علیهم باید موحد شی باید یکی شی باید نیست شی باید نباشی هر وقت من نبودم اونوقت می رسم ! خیلی بحث سنگینی هر دم و بازدمی پر شدم از منیت ها !!! از من های ساختگی که هر لحظه من و از رفتن و رسیدن دورتر می کنه !!! علت همه نا امیدی ها و گرفتگی ها و خستگی ها و کم آوردن ها اینه که من می خوام برم و و بدوم و برسم منی که نه جون داره نه توان منی که اصلا وجود نداره !!!!!!!!!!!!!!! پر شدم از من !!! ولی نمیدونم راه بی من شدن چیه ؟ اونم تو شرایطی که همه وجودم من شده ! پناه می برم از من به تو یا الله
طرح جامع- طرح تفضیلی و طرح هادی ؟؟؟
می شه حوزه عملکردی این ۳ تا طرح و بگید ؟
یا حتی تعریف اشون کنید
تسلی دل مرضیه
چند روزی می شه که دست به قلم نشسته ام تا جهت عرض ادب و تسلیت به یک دل دریایی نامه ایی بنویسم . ولی دریغ که دلم به اندازه کاف یه کلمه یاری نمی کند .
اولین بار نیست که وجدانم تسلی دل غم دیده ایی را به عهده گرفته ! ولی دلی که باید تسلی داد مثل دل های همیشگی نیست . دلی که خودش آینه تمام نمای همه منطق ها و احساسات است ودلی که در پاسخ تسلیتم برای تسلی اش ، من را آرام کرد.
دلی که به من گفت :
زندگی چیزی جز این نیست
دلی که در اوج عظمت به من می گوید:
ما خیلی حقیر و فقیریم که به امانتی های دنیا دل می بندیم
مرضیه جان به جرات اعتراف می کنم حرف هایت مرا آرام کرد .
آری : قلم یاری ام نمی کند تا تسلی دهم چون در مقابل دلی قرار گرفته که در مقام عمل حرف هایی میزند که نیازی به شنیدن از ما در مقام حرف ندارد .
مرضیه بانو !
خدا در دارایی ها و امانتی ها تو را به آزمایش گرفته .
پس استوار بمان !
و اجازه بده تا خدا در این امتحان، با افتخار بندگی مرضیه را در وادی خلقتش به عرصه نمایش بگذارد.
سخن کوتاه می کنم که در مقام صبر و ایمان ات جز سکوت کلامی دیگر ندارم
به خدا می سپارمت !
خدایی که در وادی عاشقی این بار قرعه عشق بازی اش را به نام مرضیه رقم زده .
یک به یک در غمت شریکیم
پ.ن: فاتحه فراموش نشه .
سلام
اما از رنگ وداع
و این هم آخرین روز از این دوره
نمی خواستم تو جامعه فانوسی مطلب شخصی بنویسم ، ولی دلم نیمد ! تو آخرین لحظه ها که داشتم همه خاطراتم و دسته بندی می کردم و می ذاشتم تو چمدون زندگی، یاد فانوس افتادم و یاد لحظه های گرم و نورانی که فانوس برام ایجاد کرد .حرفهای ارزشمندی که از ذهن همه ی فانوسی ها زده شد . فانوس هم میدانی بود برای صحت گذاشتن بر عقاید و نظراتی که خواه ناخواه تو ذهن تک تکمون شکل میگیرفت.
از همه چی گفتیم از انسان خوب ، افسردگی ، نجات ، فرمانروا ، شادی ، زندگی ، پوچی ، دوست ، خوشبختی ، الگو ، دل ، مرگ ، نفس، توقع ، زیبایی، عشق، توکل ، سعادت ، خودشناسی ، امام حسین (ع) ، خدا، بزرگترین گناه ، کربلا ، عکس روی دیوار ، شب تحویل ، اراده ، انسان ، کویر ، گروه ، نامگذاری ، شکیبا ، روح بلند ، امام علی (ع) ، کلاس خوب ، شخصیت ، شر یا خیر ، آزاده ، تاریخ ، غرور ، مشهدیزاده و وجدان .
از مرداد 86 شروع کردیم ، قرار هم نداریم تمامش کنیم . نمی دونم هدف این پست چیه !!!! فقط از سر دلتنگی و احترام به جامعه پاک و بی غل و غش فانوسی می نویسم ! شاید به پاس قدردانی از هر آنچه یادم دادید ! شاید بهونه برای گذروندن این لحظه ها تو حال و هوای فانوسی . شاید مرور حرفای مرضیه ، علیرضا ، مهندس شفیعی ، موافق 50% ، خاطره ، گلناز ، ژینوس ، راحیل ، محدثه ، منیژه ، محمد علی ، علی ،آقا سعید ، مهندس حسینی ، نغمه ، لیلا ، نگار ، پیمان 86 ایی ، بهنام ، پژمان ، بی وجدان ، رهگذر ، موافقت ؟ نه حتی یه درصد ، ؟؟؟؟؟؟؟ ، ؟ ، بی بی ، دانشجوی خسته 85 ایی ، آشنا ، جغجغه ، کوه نورد شب ، دنیا ، سیب سرخ و ...........
همیشه جدایی و دوری سخته ! واینار سخت تر از همه جدایی های عمرم !!!! شاید نمی تونم این جمع و ترک کنم بخاطر قلب های پاک و دل های مثل آینه که بی دریغ برای هم می تپن ! می رم ، می رید ... چون دنیا جای موندن نیست ولی از همتون ممنونم بخاطر اینکه تو این دنیای دنی و پست ، اجازه دادید لحظه های شاد و بی منتی در کنار هم داشته باشیم . همیشه عمر مثالی از قشنگی های زندگی ام خواهید بود . نمی تونم هیچ وقت فراموشتون کنم .
به خاطر اینکه سنت شکنی نکرده باشم یه سوال می پرسم :
به نظرتون چه جوری می شه بازم از این جامعه ها ی خوب تو همه دوران زندگی داشته باشیم ؟؟؟؟
حلال کنید !
خدا نگهدارتون
نمی دانم در این دوران که فرسخ ها از انسانیت جدا ماندیم ، وجدان را کدام گورستان زنده به گور کردیم ؟؟؟؟؟؟؟
من به دنبال قبر وجدانم !
تو می دانی کدام است ؟
علیرضا : تو وجود خودمونه ، کلا وجود آدما گورستان خوبیه
ک-ع : تو قطعه نام آوران
ن-ب : نمیدانم ولی " .....آب اگر نیست نترسید که در قافله مان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز " زهرا رهنورد *
* نویسنده متن شعر خانم رهنور را کامل ننوشت والا " ن-ب" کامل شعر رو اس ام اس کرد !!!!
«...تمام طول خواندن این درس به دنبال این بودم که چرا مغول می شود مغول ، صفویه می شود این ! چرا قاجار و پهلوی و انقلاب اسلامی این می کنند بر تاریخ .. و در آخر فهمیدم و ان این بود که دقیقه در جزوه آمده که "در دوران صفوی چیزی که مانع کپی برداری ایرانیان از اروپا شد این بود که مدارس و مساجد در ایران تا یک دوره رشد بسیار زیادی می کردند " ( منبع : ص23 جزوه 5 تا خط از پایین بیا بالا !)
تلفیق هندسه و حکمت و عرفان
تطبیق طراحی منطقی و ارگانیک
سازگاری با طبیعت !
دیدن ... شناختن .. و رسیدن !!!!
آری این شد که آن شد !
نکته اول : بعد از تطبیق دادن قاجار و پهلوی و انقلاب اسلامی فهمیدم چرا آنها آن شدند و ما این !
نکته دویم: در طول خواندن ماوقع یک قرن ویرانی مغول دائم در دل می گفتم عجب مردمان بی مصرفی ! که گذاشتند هر انچه داشتند از دست برود و هر آنچه تحمیل شد پذیرفتند !
بعد رو به آینه گفتم : رطب خورده منع رطب چون کند !!!
نتیجه : ما هم به تاریخ می پیوندیم ! تکرار نکنیم تاریخ را که مغول جز یک قرن نابودی و نامی منفور چیزی بر جای نگذاشتند !»
خوب ماهایی که به این چیزا می فکریم پس حتما میتونیم شرایطو اونجوری که باید باشه رقم بزنیم.فقط باید باورمون بشه.باور کنیم که ما میتونیم شهر رو زنده کنیم.امروز به این نتیجه رسیدم که یکی از کارای سخت دنیا تو رشته ماست.واقعا کارمون جوریه که هم با دنیا و آخرت خودمون درگیره هم اونایی که واسشون برنامه میدیمو سند میزنیمو و خط میکشیم.استاد امیدوارم که حرفاتون انرژیتون حرص خوردناتون داد زدناتون بتونه ما رو یه کم تکون بده و از این حال دراره.
...........................................................................................................................................
بچه ها بیاین باور کنیم که حق زندگی داریم و واسه رسیدن به حقمون تلاش کنیم و با جمله هایی مثل به ما چه و هزینه داره و بهونه های بیخودی که خودمونم میدونیم بهونست میدونو خالی نکنیم.به خدا حرفای مشدی قابل فکره.کاری به رفتار و طرز بیان و بقیه انتقادایی که بهش میکنید ندارم فقط میگم منصفانه به حرفاش فکر کنیم.
با کلی ترس نوشتم.امیدوارم مورد تمسخر قرار نگیرم و سرزنش نشم.
دعا کنید امشب بخابم![]()
فکر کنید
در پناه مولا
خودخواهی چیه و فرقش با نه گفتن چیه ؟ آیا اگر کوتاه بیاییم خودخواه نیستیم و برعکس ؟!؟!؟
بنام خدای اجدادمان
امروز تاریخ داشتیم !
امروز ا جدادمان را به پای امتحان بردیم . چقدر خواندن و دانستنشان برایم شیرین بود . از اتحاد و یک رنگی تا انهدام و از هم پاشیدگی ، از قدرت طلبی و نو ع پرستی تا پرستش ، نیایش و یکتا پرستی !
چه مانده از همه اجدادمان که آمدند و رفتند ! جز یک نام ، مهر تایید یا عدم تایید بر روند زندگی آنها و یک بازه زمانی که متعلق به آنها بوده.
حال گروهی مثل صفویان آمدند و ماندند و رفتند ، اما خوش نام ! . گروهی همچون مغول خاطره ایی برجا گذاشتند که حتی نسل های بعدی حاضر به خواندن سرنوشتشان نیستند !
در این مدت که فرصت پیدا کردم و انگیزه برای خواندن درس شیرین تاریخ ! ، یک تور یک روزه داشتم به ادوار پیشین . دیدم که مناطق سوق الجیشی مادها چگونه بوده ! دیدم محدوده شهر ماد ها و نقشه شهرشان که توسط کاهنان تهیه می شد ، چگونه بود ! دیدم که هخامنش آمد ! امپراطور زد! فرهنگ را وسعت داد ، بازار شکل گرفت ، راه تجاری راه افتاد . با ایلامی ها چغازنبیل و هفت تپه را بازدید کردن . رفتم به سبک پارسی – هلنی ، به اسکندر رسیدم – ساتراپ ها را دیدم . با هارپال ها آشنا شدم ... با اشکانیان چرخی زدم ، با مذهب میترایئسم آشنا شدم ، به دولت ساسانی قدم گذاشتم . با سبک پارتی آشنا شدم رسمی شدن دین زرتشت را دیدم .
تا اسلام وارد شد ! اعراب به ایران آمدند . اوضاع به هم ریخت . مساجد ساده شد ! بنی امیه آمد ، رفت ! بنی عباس آمد شهر ها بی مرز شد ! مذهب یکی شد . مسجد و بازار و محله و دارالحکومه شد ، مهم ترین ها ! سلجوقی آمد ، رفت !مغول آمد ویران کرد ، رفت ! صفوی آمد ، انسانیت در تاریخ ثبت شد و رفت ! قاجار آمد و پهلوی آمد و ما ..!
امدند و رفتند و من هم دیدم ! حال نتیجه سفر نامه خود را می گویم !
اگر صفویه نمی آمد وثبت نمی کرد و نمی رفت شاید دیگر هیچ کس انگیزه ایی برای ساختن تاریخ نمی داشت ! صفویان دقیقا بعد از مغول آمدند و بعد از یک ویرانی مطلق ، بعد از یک قرن نابودی ! اما آبادانی صورت دادند که بعد از گذر قرن ها هنوز هم نسل ها می ایند و به کمک بازماندگان این دوره، اوج می گیرند و پروار می کنند و آرام می گیرند اما نمی دانند چرا ؟ چگونه ؟ و توسط چه کسانی ؟
تمام طول خواندن این درس به دنبال این بودم که چرا مغول می شود مغول ، صفویه می شود این ! چرا قاجار و پهلوی و انقلاب اسلامی این می کنند بر تاریخ .. و در آخر فهمیدم و ان این بود که دقیقه در جزوه آمده که "در دوران صفوی چیزی که مانع کپی برداری ایرانیان از اروپا شد این بود که مدارس و مساجد در ایران تا یک دوره رشد بسیار زیادی می کردند " ( منبع : ص23 جزوه 5 تا خط از پایین بیا بالا !)
تلفیق هندسه و حکمت و عرفان
تطبیق طراحی منطقی و ارگانیک
سازگاری با طبیعت !
دیدن ... شناختن .. و رسیدن !!!!
آری این شد که آن شد !
نکته اول : بعد از تطبیق دادن قاجار و پهلوی و انقلاب اسلامی فهمیدم چرا آنها آن شدند و ما این !
نکته دویم: در طول خواندن ماوقع یک قرن ویرانی مغول دائم در دل می گفتم عجب مردمان بی مصرفی ! که گذاشتند هر انچه داشتند از دست برود و هر آنچه تحمیل شد پذیرفتند !
بعد رو به آینه گفتم : رطب خورده منع رطب چون کند !!!
نتیجه : ما هم به تاریخ می پیوندیم ! تکرار نکنیم تاریخ را که مغول جز یک قرن نابودی و نامی منفور چیزی بر جای نگذاشتند !
پ.ن: تاریخ می یوفتم
خیلی ها این بحثو می کنن که ما می فهمیم. ما به دنبال افکار حسینیم. عزای حسین عزای بی ابی نیست. عزای کنار رفتن ارزشهای فکری اوست.
تا اینجا بسیار عالی.
اما افکار حسین چیست؟
پیام حسین چه بود. که برایش جان خود را داد؟ برایش جان خود را داد و ما فقط می گوییم حسین مظلومانه شهید شد.
از اخرین پیامهایش ازاده و ازادگی بود.
ازادگی یعنی چه؟ چگونه برای ازادگی عزاداری کنیم؟
با طبل و زنچیر بگوییم ازاده نبود یا ازادگی وجود نداشت و یا ندارد؟
.
.
.
.
.
پیشنهاد می کنم عزاداری واقعی حسین را برگزار کنیم.
ببینیم افکارش چه بود معنای ازادگی چیست؟
اگر موافق باشید ...
اگر موافق باشید بحثی با عنوان دانشجوی ازاده مطرح کنیم.
ببینیم امروز دانشجوی حسین هستیم یا دانشجوی ....
دانشجوی آزاده.
صلی الله علیک یا اباعبدلله
خسته بودم در گوشه ایی از جاده به درختی حشکیده تکیه زده بودم ! حتی نای نگاه کردن به ادامه راه را هم نداشتم! می روم ، می دوم ، می تازم اما به سرابی بیش نمی رسم ! گه گداری راههای فرعی منشعب به راه اصلی را در کنار راه می بینم اما باز، گیرم ! گیر فرعیات ! گیر شکیات ! گیر جهالت ها ! باز هم پیرو آنان که نباید پیروشان باشم گوساله پرستی می کنم ! باز هم مقا م پرستی و مال پرستی و مدرک پرستی ....
در گرد و غبار کوچه های خاکی زندگی باز هم سر درگمم و خسته در گوشه ایی از جاده به درختی خشکیده تکیه زده ام ،
که صدا می آید از دور دست ها !اما صدا آشناست ! صدایی از سالهای دیرینه ! صدای سم اسبان که می تازند در تاریخ بشریت تا خواب را از مسافران گمراه جاده های فرعی بربایند ! آری صدای سم اسبانی که در سرزمینی به نام کربلا تاختند و پرندگان در فقس را در روز عاشورا به پرواز در آوردند !
آری که پرنده پروازش دیدنی است ! در پرواز جلوه ایی دیگر دارد ! پرنده که گیر آب و دون و قفس باشد که دیدنی نیست !
کم کم در جاده های خاکی پرواز را هم از یاد برده ام ! بال هایم گاهی شکسته ، گاهی سنگین شده ! پر هایم پر شده از نوای دنیا ! ........... که سبکی قانون پرواز است ! ای دریغ که پر ها را به دنیا سنگینشان کردم ! افسوس ک پای بند شده ام ! افسوس که در این گرد و حاک اثری از راه اصلی نمی یابم !
اما هنوز صدا می آید . صدایی آشنا ! نوای عاشقی ! بانگ رحیل است کوچ به دیاری دگر ! مکتب خانه عاشقی شاگرد می پذیرد ! می دانم که شرایط ثبت نام ندارم ! می دانم که گوش شنیدن و چشم دیدن ندارم ! می دانم !
اما این مکتب خانه لایق می کند ! واجد شرایط می کند ! سمع و بصر کافی می دهد ! شرایط ورود را خود مکتب خانه برای شاگرد فراهم می کند !
جا نمانید شاگرد می پذیرن !
صلی الله علیک یا اباعبدلله
بر پاست. دعا کنیم که یزید هوس
حسین شرافتمان را به قتل نرساند.
دکتر علی شریعتی
پ ن: التماس دعا
سوال:
احساس چیه؟چه کار میکنه؟رابطش با عقل چیه؟
جواب:
مرضیه:منظورمو اینطوری بیان میکنم که عیسی پیامبر احساس نوح پیامبر عقل و محمد پیامبر عقل و احساس است.ای کاش خیلی بیش از محیط اس ام اس جا واسه حرف داشتم.
گلناز:چیزه مزخرفیه تو سری خور ملس مغزه هیچ کاریم نمیکنه چون بردست برده مغز
موافق۵۰٪:احساس!یه چیز دست و پا گیره!عقل رو محدود میکنه!در عین حال اگر نبود زندگی قابلیت زیستنشو از دست میداد!مثل اصطکاک هم مضره هم باعث حرکت.
سارا:نمیدونم.اصلا این یکیو نمیتونم مدیریت کنم!عقل و احساس بیشتر تو جنگ و جدلند.ولی گاهی وقتا تونستم در جهت عقل احساس خرج کنم و گاهی هم در جهت احساسات بدون اینکه به هیچ کدوم صدمه بزنم.ولی عنصر نامفهومیه!
خاطره:به نظر من احساس پایه همه زندگیه.با احساسه که آدما جون میگیرند بدون اون همه مثل ربات می مونند.ولی خدا بزرگترین معجزش رو در انسان با قرار دادن عقل و احساس کنار هم نشون داد.عقل در کنار حس معنا داره این دو در کنار هم انسان ساز میشند.
محمد:احساس یه فعالیت درونی در مغز و به تعبیری در دله.هیچ دو نفری نیستند که احساس یکسانی داشته باشند به خاطر اینکه هر کی در مکان و موقیتی بزرگ شده.رابطش با عقل:اگه قبل از اینکه احساسات شدت بگیره عقل راه بیفته منطق به وجود میاد ولی اگه شدت گرفت دیگه نمیشه رو عقل حساب کرد.
ژینوس:عقل و احساس دو جزء تفکیک نا پذیرند.هنگامی کهjohn lock این دو را از هم متمایز دونست به اعتقاد خیلیا خیلی از تعاریف به هم خورد. ولی این هم نظریست.
راحیل(تو یه نامه سر کلاس انقلاب):پرسیدی رابطه عقل با احساس چیه؟ من فکر میکنم اگه احساس همون احساس باشه که از دل میاد دلی که جای خداست دیگه عقل معنا نداره.دیگه این احساس با عقل نمیتونه رابطه ای داشته باشه.احساس خود حقیقته.در حالی که عقل چیزی جز قانونایی که خود ما وضع میکنیم نیست.قانونایی که مثل قانونای فسخ شده گذشته امکان فسخ دارن.قانون میتونه فسخ بشه حتی میتونه نقض بشه.اما احساس همیشه همونه که بود راست راست راست حقیقت محض حق محض.ممکنه خدا اشتباه کنه؟من که اینطور فکر نمی کنم.پس احساس البته اون احساسی که از دل خانه خدا نشات گرفته باشه هرگز اشتباه نمیکنه چون شخص شخیص خدا میگه ای بنده دوست داشتنیه من احساس داشته یاش نسبت به این کار این احساسو داشته باش.اگه قرار بود هر کاری که میخایم با احساسمون انجام بدیم عقل هم تاییدش کنه خیلی از کارامون اشتباه محضن.شهادت چیزی نیست که عقل تاییدش کنه.این که جونتو بگیری دستتو به خاطر عشقت که این عشق می تونه خاکت ایمانت اعتقاداتت باورت یا هر چیز دیگه ای باشه فدا کنی.اما توی بحث احساس درست ترین کاره.مگه میشه جونتو از خاکت از آرمانت بیشتر دوست داشته باشی؟میبینی عقل ناقصه خیلی ناقص.احساس چیزی نیست که بخایم یادش بگیریم.خودش میاد و نشونه هایی داره باید به نشونه ها توجه کنیم باید دور و برمونو خیلی دقیق تر خیلی بهتر ببینیم.
جواب خودم:اینکه احساس چیه واقعا نمیتونم توضیحش بدم به نظرم مثل خدا که وجود نداره اما هست احساسم وجود نداره اما تو درون همه هست.حالا میخادتو هر سن و مرحله ای باشه.اما اینکه چه جوری باید بهش توجه کرد و اونو پرورش داد جای بحث داره.هر چیزی که خدا تو وجود انسان قرار داده مسلما میتونه واسه اون هم باعث پیشرفت باشه و هم باعث سقوط.عقل و احساس هم دوتا احساس هستند که هم بر ضد همند و هم در کنار هم.و من به شخصه هنوز نمیدونم که کجا باید از چی استفاده کرد.من نوعی به عنوان یه جوون که حالا میتونه هر کدوم از ما ها باشیم به دلیل موقعیتی که توش هستیم سرشار از احساس هستیم و همین جوونی و احساسی بودن نمیذاره عقل کارشو بکنه.بالاخره چون هیچ چیز تو دنیا مطلق نیست پس نمیتونیم بگیم که فقط احساس یا فقط عقل. اینا یه خط مرزی دارند یا نه؟میتونیم بگم که از اینجا به بعد کار عقله و از اینجا به بعد کار احساس؟
تو این مدتی که این سوالا واسم پیش اومد با خیلیا حرف زدم و باهاشون مناظره کردم همشون میگفتند که باید از عقل و احساس باید کنار هم استفاده کرد و نظرات جالبی داشتند.اما کسی نتونست یه جواب قانع کننده بده.هر جوابی با یه سوال جدید روبرو بود.حالا شماها که جواب دادین و شماهایی که دنبال یه محیط بیشتر میگشتید بیاین و بگید.هر چی از احساس که میخاین و میدونید بگید.کاری به سوالای من نداشته باشید بگید شاید منم جوابامو از تو حرفای شما پیدا کردم.
یا حق
خداوندا تو مسئولی!
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!
چه رنجی می برد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.(شریعتی)
2تا سوال داشتم اگه جواب بدید ممنون میشم:
1_"اگه 1 بار دیگه فرصت جواب دادن به (الستو بربکم) رو داشتی باز هم می گفتی (بلی) و مسئولیت آدم بودن توی این دنیا رو قبول می کردی؟ چرا؟"
2_"تا حالا به حست در لحظه تولد فکر کردی؟ وقتی به دنیا میومدی زنده بودی و داشتی از 1 دنیا وارد 1 دنیای دیگه می شدی پس 1 حسی داشتی می تونی اون حسو حدس بزنی؟ این دفعه به جای حس مکان,حس زمانتو بگو(لحظه تولد)"
پ ن1: پیشاپیش از جواب دهندگان عزیز تشکر می کنم.:)
پ ن2: به همه کسایی که با خوندن این سوالا بلند بزنن زیر خنده یا به عقل مرضیه شک کنن به شدت حق می دم پس راحت باشین.؛)
نتیجه بحث قبل : بی تفاوتی و ندیدن با وجود دقت بالا
"چیز نگران کننده مردی نیست که مغزش بیرون زده است بلکه عکس العمل همسر اوست. مرد متبسم و ظاهراْ نسبت به مرگ خود بی تفاوت است و زن و بچه بدون ابراز هر گونه احساسی حضور دارند. این برای من نگران کننده تر از خود عمل است. دو کودک مورد تجاوز قرار می گیرند و به طرز وحشتناکی کشته می شوند. روزنامه ها این خبر را چاپ می کنند و چیزی که در این میان از همه نگران کننده تر است این است که ما دیگر توجه نمی کنیم! این که ما با خشونت بمباران شده ایم و در برابر آن ایمن شده ایم. ما در عصری زندگی می کنیم که نسبت به هر چیزی که برایمان اتفاق می افتد بی تفاوت می شویم و این بی تفاوتی است که من آن را نگران کننده می دانم.منظور من از بی تفاوتی انتخاب کننده نبودن از یک سو و از دست دادن هر گونه ارزیابی نقادانه یا راه حل مقاومتی از سوی دیگر است."
بودریار می گوید : "ما در جامعه ای بیش از حد اشباع شده با تولیدی بی حد و هجوم مهار ناشدنی اطلاعات و تصاویر و کالاهای مصرفی و...زندگی می کنیم، جایی که ما دیگر نخواهیم توانست انتخاب کننده باشیم.


